‏نمایش پست‌ها با برچسب بی دلی ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بی دلی ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

بازدید

بوی قدیم نیست، کاملاْ هم بوی دوران نو می دهد.
پله ها را که پایین می آید تا در را بعد بیش از یک دهه به رویم باز کند خاطرات سال های دور و یاد روزهای پر سروصدای نوجوانی نیستند که زنده می شوند، این ها همه دلتنگی های همین روزهای پرهیاهواند که لبهایم را لبخندوار کش و قوس می دهند، مال همین روز و همین ساعت اند این دست ها و این دلی که دارند می لرزند. خوشی روزهای از دست رفته نیست که سر دلم قلمبه می زند، سرمستی همین لحظه است که در را باز کنی و بازوانم حمله ور شوند که بگیرند و بفشارندت. 
این یاد بازی های دیروزمان نیست که حبه حبه و کله کله قند پشت هم توی دلم آب می کند، همراهی همین امروزی ست که پاهای من را به جاده ای باز می کند که به تو ختم شود، همین امروزی که می شکوفد و می روید تا باغ فردا را به دستهای من و تو برساند، همین امروزی که هر گوشه ی دنیا که بگویی افتاده ایم. 
همین امروز است که می چلانمت تا برایم بگویی چه بویی می دهم، تا کابوس های من و جاده های تو حریف این چهارتا دست نشوند.

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

هر گوشه ی دنیا، ایستاده زیر هر بارانی

دو طرف جاده سراسر درختچه های نیم قد اقاقیا بودند و بته های قد کشیده ی نسترن، هر دو هم به گل نشسته. به جنگل دورتر که نگاه می کردم لکه های سپید درختهای اقاقیا میان سبز سپیدار و بلوط و کاج به چشم می آمدند. با خودم فکر کردم وقتی چند تا درخت توی کوچه و خیابان اینطور مست می کنند آنجا توی جنگل اقاقیا چه خبرها که نباید باشد. 
متأسفانه توی ماشین کسی جز من چشمش به درختها نبود و هیچ راهی نداشت التماس کنم بگذارندم بروم میان جنگل و خانه و شهر را بی خیال شوم. وقتی برگشتیم برلین انگاری که کوچه و خیابان را گردٍ جادو ریخته باشند، کپه های سفید و شیری رنگ خشکه های اقاقیا همه جا را گرفته بود.
من برگشتم به خانه.
برگشتم پای الفی سپیدار باغچه، تکیه ای بهش زدم و برایش از جاده گفتم؛ از جاده و از تو. 
از تویی که عاشق درختی و از تویی که محال است نسترن را نبینی، برایش از تو گفتم که اگر می بودی یک ماشین که سهل است هفت تا ماشین هر کدام هفت سر سرنشین هم حریفمان نمی شدند که دیوانه وار ندویم راهٍ از جاده تا جنگل را. تویی که می آمدی زیر اقاقی ها با من می رقصیدی و می خواندی، تو که با باد گرگم به هوا راه می انداختی، تویی که حس و هوس سفر حالت را جا می آورد، تو که بعد با من پابرهنه میان گل های خشک ریخته کف خیابان، این دو سه تا کوچه را بالا و پایین می کردی. 
جاده ها را نه، این فاصله هایند که نفرینشان می کنم؛ فاصله هایی که برزخ این روزهایی تو را از تعلیق این روزهای من جدا کرده اند، فاصله ای که خیانتکارانه فریادها و آوازهایم را به باد می دهد و نمی رساندشان تا به آن گوشه ی دنیا که دستان تو از دستان من دور افتاده اند. انگاری همه ی سالهایی که برایت نخواندم روی سرم خراب می شوند. چند دهن آواز را مگر می شود توی یک دانه دهان من جا داد؟ اما باز هم می خوانم... همه ی آوازهایی را که شنیده ای و آنهایی را که نشنیده ای. می ترسم دیر برسد صدایم و در خانه ای را بزند که تو بازش نکنی. 
هر کجا که چشمم به آسمان می افتد و ابر بی امان با چشمهایم رنگین کمانش را می کشم تا شاید هنوز ایستادنت سراغش بیاید. همه ی برلین رنگین کمانی شده است توی چشمهای تیره ی من...

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

پنجشنبه 22 دی

مترو و قطار گاهی به نظرم غیرواقعی می آیند، زاده ی توهم و تصور... هر بار که گمانی آشنا دوباره سراغم را می گیرد و توی سرم وول می خورد، برای خودش جولان می دهد. 
این منم که اینجا سرگردانِ این کوچه هاست؟
اصلاً من اینجا چه می کنم؟
خودم را به کوه ی علی چپ فیزیک می زنم اما فایده نمی کند، باز دوباره در خیالات خودم شناورم و هیچ قطعیتی نیست که بگوید کی و کِی مرا به اینجا کشاند؛ گویی خودم... پس چرا اصلاً یادم نمی آید کجایم؟ توی خیابان های برلین یا میان دود گازوئیل تهران؟ 
گاهی دلم می خواهد یکی پیدا شود که بهم تقلب برساند، بواشکی، زیر میزی حالی ام کند که کجا هستم و چه می کنم.

پ.ن. جمعه 5 سال شد که برلین ام!

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

شاید لیلی یکی از خیال برانگیزترین نامهای برخاسته از خاور باشد. آوازِ نام لیلی که بلند می‌شود انگاری مجنون را از پسِ قرن‌ها هنوز که هنوز است به دنبال خودش سرگردان و بی دل در دل بیابان ها به این سو و آن سو می‌کشد.
اسمِ لیلی هنوز هم جنونِ مجنونش را یدک می‌کشد.
نمی‌دانم دلتنگیِ لیلیِ به زور شوهر داده است یا شیداییِ مجنونِ رها در آغوشِ بازِ طبیعت که این‌طور از نوک زبان تا ته جگر را می‌سوزاند. چنان که گفتی شعله ی همان آتش که در خرمن پروانه زدندش برای همیشه جلای نام لیلی شده باشد.
انگاری که عاشقانه ها راهم بی رحمانه بین زن و مرد تقسیم کرده باشند، لیلی را با دل خون و چشم منتطر زندانیِ خانه ی شوهر می‌کنند و مجنون را شیدا و رها از قید آدمیان و آدمیّت راهیِ صحرا. لیلی می‌شود بانویِ خانه‌ای که نه خوان اوست و نه خانه‌اش و مجنون می‌شود موبد پرستشگاهی که صنمش لیلی ست و آیینش شیفتگی.
در بتخانه ی مجنون اما خبری از دردِ لیلی نیست، اسمی از تنهایی لیلی نیست که داغِ لیلی برای مجنونِ از آدمی رها گشته شیرین‌تر می‌شود تا کنارِ لیلی، وصف لیلی به جای وصلِ لیلی یادگار مجنون است برای عاشقانه ها، داغ خورده بر پیشانی لیلی.
لیلی بی گمان یکی از خیال برانگیزترین نامهای برخاسته از خاور است
و این لیلیِ واله ای که قهرمان داستانش مجنون می‌شود اسمِ تمامیِ دختران این زمین است، همگی این دخترانی که عاشقانه هایشان را هم به رنگِ مردانگی نقش زدند.

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

,,,,,,,,

She knows this scent. 
You can not say it is blood or sweat, it is not the dust in the air nor the whipping wind. It smells far different, although it contains them all in one way or another. It might as well be the fear or rage, it might be dread, grief, hope or glory. Nevertheless she knows they are all false, none of them really exists. They are nothing but mere illusions, what everyone dreams of or pretends to feel while on the battlefield.
No matter how many walk by you as you are rushing to the fight, everyone will still stand alone in the midst of the battle, everyone fights alone and dies alone. She knows the scent of this loneliness as well as the fatigue in her feet from carrying her across all battlefields.
She has long given up the foolish urge of fighting by someone's side. She is a wanderer, bound to ride alone through the endless night which has been casting a devouring darkness upon her life.
And yet she was lately introduced to a completely different luxury she could not have ever known of. Recently there has been someone, waiting on her outside the battlefields. When she stands there, fighting on her own, she knows that after each battle is over, he will be there, awaiting her return with a warm smile. She will lick her wounds before getting to him, she will not cry in pain, nor will she ask him to carry her. Still he will be there, a quiet place outside the battlefields for her to return to. Even should it be just for the time being, she knows she has a peaceful shelter to lie down and rest...



۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

سه شنبه 31 خرداد

دلم برایت تنگ می شود، برای همه ی لحظه های با هم بودنمان، همه ی روزهایی که من تو را زندگی کردم و تو من را.
دلم یک جورهایی تنگ می شود برای هر یک واژه ای که زندگی تو را روایت کردم، گاه و بیگاه هایی که سکوت کردیم - هردومان - و به روی خودمان نیاوردیم که واژه واژه اش از برای هردوتایی مان بود تنها به نام تو.
دلم می گیرد برای نگاه هایمان که پنهان کردیم پس واژه های یک روایت، داستانی که حتی غرق در خون تو و در اوج دلتنگی های من هم پایان نیافت...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه


نمی‌دانستم، به دستهای پینه بسته‌ام دلم را قرص کنم یا به چشم‌های خیسِ تو، به آن دو کاسه‌ی خونی که لبریز نمی‌شدند...

شب که میشد، بوی اقاقیا می‌برید و می‌درید همه‌ی رشته‌های افکار پیوسته و گسیخته‌ام را، دست‌هایم می‌لرزیدند در برابرِ چشمان تو و سکوتِ باد بود که بی‌ تابانه می‌کوبید به در و دیوار.
چشم‌های تو زل میزدند به سیاه آسمان، به دنبالشان چشم‌های من و ترانه‌ی رود بود که که از زبانِ ما میانِ کوهسار راه می‌گرفت.

حال این شب‌هایی‌ که بی‌ وقفه می‌آیند و می‌روند، دست‌هایم چشم به راهِ چشم‌هایت مانده‌اند.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

به قول احمد که می گه از وقتی که از ایران اومدم دلم فقط تنگه، قبلاً تنگِ کسی یا چیزی بود اما الآن فقط تنگه...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

تولدت مبارک

دیشب خواب آنا رو دیدم... داشتیم با هم می دویدیم، از چیزی فرار می کردیم یا اینکه داشتیم می دیدیم برسیم یه چیزی یادم نمی آد اما خوب یادمه که یه جایی سر یه چیزی بهش گفتم "فقط تو منو تنها نذاز..." می دونم که از چیزی یا از کسی خودمونو قایم کرده بودیم، این که یواشکی و ترسون به هم می خندیدیم هم خوب یادمه. 
بعدش همینطور که می دویدیم آنا ناپدید شد، این قدم رو که بر می داشت بود و گام بعدی رو دیگه کسی نبود که برداره. توی خواب کلی فریاد کشیدم، صداش زدم، جیغ و داد راه انداختم... بیدار که شدم پریشون بودم و نمی فهمیدم چرا؛ همین الآن یادم اومد که امروز تولدشه.

نانیکی این چه وضعشه که من به این زودی از تو چند سال بزرگتر شم؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

تولد آدمِ خودم

سبز شده بودم زیر هر دوپایت،
علف بی تابانه انتظار کشیدنهایت بودم یا سبزه ی بهاره ی شکوفانی رویاهایت، هرطور که بود سبز شده بودم زیر دوتا پای برهنه ات. 
هنوز رد پایت روی همه ی سبزگی هایم مهر است. 
از سر بی تابی بود یا بازیگوشی، انگشتان پاهایت لابه لایم گره می خوردند و من هم سرخوشانه قلقلکشان می دادم، 
کوتاه کف پایت را می خاریدی و دوباره از سر می گرفتیم.
از گرد و خاک خبری نبود، همه ی قلوه سنگ ها را هم زیر خودم جمع کرده بودم.
هر جا که می رفتی، باد خبر رفتنت را پیش از پاهایت برایم می آور،
تخم می ریختم و تا به خودت بجنبی سبز می شدم زیر پاهای به راهت.

فصل قاصدک رسیده عزیز، نمی خواهی با چند تا آرزو بیایی؟

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

From Afar*

با گذشتن سال ها زندگی ام از خودش فاصله می گیرد یا شاید همه چیز از هم فاصله می گیرد.

عجیب است که حتی از سرعت دور شدن کودکی اک هم تأسف نمی خورم؛ فقط نگاهش می کنم، از همین جا... درست مانند هر دوباری که تنها زل زدم به سنگ قبر یک دوشیزه آنایی که حالا از من خیلی خیلی دور شده، جایی که بدون مرگ دستم در خواب و خیال هم به زور بهش می رسد. با این حال آناهه (نانیک) از آن ور رود و آیداهه (آدیش) از این ور جریان به هم خیره شدیم، این بار هر دوتایمان همه ی اشکهایمان را گریه کرده ایم به یاد روزهایی که فکر می کردیم منفورتر از آسفالت داغ جاده خراسان وجود ندارد که بین ما دوتا جدایی بیاندازد.
نمی دانم حالا کدامشان بین ماست: یک لایه سنگ سیاه، چند بوته ی گل، یک مشت خاک یا این تنها یقین بشری.

سال های سال از سر "و"ی وطن پیش از همه یاد فرزانگان می افتادم و خاک سه تا حیاطی که هفت سال آزگار خوردیم به اضافه ی گچ و غبار راهروها؛ تنها جای دنیا که من "سنتی" و "پابند آیین گذشتگان" به حساب می آمدم. حالا دیگر فرزانگان هم از من - از ما - فاصله می گیرد و من به روزی فکر می کنم که دیگر توی حیاط دبیرستان حلقه زده نشود و توی حیاط راهنمایی بساط آب بازی برچیده شود. 
یاد دستهایی می افتم که دیروز حتی در کوران پاییز هم به دست هم بودند و بعد یواشکی پیش خودم ریسه می روم از شمردن دستهایی که با این همه فاصله هنوز توی دستهایم قایم نگهشان داشته ام. نمی دانم این ره کذایی از کدام طرف به سوی فردا می رود اما چندتای همین دستها به یاد آن روزها کفشهایم را قاپیده اند و من پابرهنه دنیا را به دنبالشان می دوم و باز هم دورتر می شوم.

درست مثل خانه، مثل مامان، بابا و کسری که این همه دورند، آنقدر که کسری جرئت کند بدون من 18 ساله شود، آنقدر که برود دانشگاه و من نباشم که روز اول مسخره اش کنم، آنقدر دور که حالا او برود و برای من از خیابان انقلاب خبر بیاورد، که برود سینما و برای من از فیلم های جدید تعریف کند...
حتی مامان هم این روزها همه اش در حال فاصله گرفتن است. می رود، می آید، در تلاش برای کندن، برای رفتن و رفتن و باز هم رفتن، در تلاش برای یافتن دورشدن هایی که که سال ها پیش ازش گرفته اند، به زور پاگیرش کرده اند.

شاید برای همین عاشق کوله پشتی ام، انگاری دوخته اندش برای فاصله گرفتن. جان می دهد برای رفتن، برای بار و بندیل بستن و خانه به دوشی، مال این است که مجبور نشوی جایی زمین بگذاری اش، بی خیال دور شوی، فاصله بگیری و بعد سرت را برگردانی و خودت را که بوده ای ببینی، جای پاهایت را بشمری، ببینی کجا سبک قدم برداشته ای و کجا بر این راه بی زبان پافشاری کرده ای.

در میان این فاصله گرفتن ها یک چیز سر جایش می ماند: پنداری همه ی درختان زمین ور دلم جا خوش کرده اند!


*Ensiferum - From Afar    هر چند که آهنگ دیگرشان بسیار مناسب تر است...

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

Nocturnal

مانند همه ی این شبهای بیداری ساعت داره 3 می شه و من هنوز خواب به چشمم نیومده. الآن دیگه اونقدر حسته ام که نمی تونم خودم رو گول بزنم بگم نرم نرمک درسم رو می خونم. دیگه نه تنها فکرم بلکه چشمهام هم خسته ان، جسم و جانم خسته است از این همه داستان که دور برم وول می خورن، داستانهایی که مثل خوره افتاده ان به جونم و با همه ی سنگینی شون خرخره م رو همین طور فشار می دن. فکر کنم تو این سوز برلین پنجره باز گذاشتن هم دیگه کفاف نمی ده، اتاقم بالا برم پایین بیام بوی تعفن گرفته.
توی تاریکی نصفه شبی باز هم از بیرون نور خیره کننده می زنه تو صورتم، همسایه ی ایرانی خونه روبروییه که مثل همیشه نصفه شبها بیداره، فکر کنم کارش شبانه ست... اما امشب اون هم نه می آد پای پنجره سیگار بکشه و نه تو آشپزخونه مشغوله، حتی با اینکه برق آشپزخونه اش هم روشنه. نمی دونم آیا این خانوم همسایه هم از پریشب پریشون پای اینترنت بوده یا نه، نمی دونم هیچ کدوم از متنهایی رو دوستای من توی فیسبوک دست به دست چرخوندن از بچه های توی ایران خونده و اشک ریخته یا نه. نمی دونم ویدئوی آزادی آزادی خوندی بچه ها تو سوز سرمای دیشب تهران رو هزار باره دوره کرده باهاش مثل لالایی به خواب رفته یا نه... یا شاید هم اصلاً دلش جای دیگه ای باشه، شاید عزیزیش الآن توی زندون یا بیمارستان باشه، شاید اون هم امروز همه اش به این فکر می کرده که چهجوری یکی یکی از عزیزاش تو ایران خبر بگیره، شاید اون هم مثل من دل تودلش نیست که چرا ای دیروز تا حالا خبری از خونواده اش نشده...


همین که داشتم اینا رو می نوشتم برق آشپزخونه اش خاموش شد، بدون اینکه خودش بیاد تو آشپزخونه. خسته ام، خیلی... بیشتر از همه اما دلم خسته است. کاش حداقل عاشق می بودم...

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

باز هم خواب بابامو دیدم

این روزهای بد مصب دلتنگی انگاری که روی سنگفرش خیابون های این شهر سرب داغ ریخته باشن و انگاری که سوز سرمای برلین با هزارتا دشنه به آدم حمله ور شه، هر کار می کنی رغبتت نمی آد که از کنج خونه بزنی بیرون، پنداری چهاردیواری اختیاری تنها جاییه که می تونی ببریش به هر گوشه ی کیهان که عشقت می کشه. اگه بلد نباشی اینقدر ذره هم که شده خودتو خر کنی که دیگه کلاهت از پس معرکه هم اون ورتر افتاده...
همین روزهای بدمصب دلتنگی که هی به خودت سقلمه می زنی و این ور می ری اون ور می ری می توپی به خودت که "تو یکی دیگه چه مرگته؟" و با این همه خودت کز کرده یه گوشه ی دلت و حاضر نیست حتی با تو دو کلمه حرف بزنه. انگاری همه ی دنیا چند تا دونه آوازه که گوشه ی لب آویزونن و از جاشون تکون نمی خورن، فقط تاب می خورن و تاب می خورن تا ببینن کی طاقتت تموم می شه.

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

برای لحظه ای فرار از این قفس

نمی خواهم بگویم که نمی دانم نگاهت در من چه غوغایی به پا می کند، ادعا نمی کنم که می ترسم از حس خوشبختی ای که لبخندت در اعماق ذهنم مهر می کند. اگر یک نفر صدای نگاهت را، قهقهه ی لبحندت را و غرش نوک زبانت را شنیده باشد منم و بس.
با این حال، همه ی حواس پنجگانه ام هم به کاری نمی آیند؛ هربار رودررویت می ایستم و تو با یک نگاه همه ی رازهای مگوی جسم و جانم را جار می زنی. چنین روزهایی ست که فاصله ی بین چشیدن، کشیدن و فهمیدن روبروی چشمانم آشکار می شود.

ای کاش حداقل روزی بگویی که خودت می دانی چه می کنی یا نه!

اضافه می کنم که با لحن شاد و شنگول بخوانید!!!

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

دلبرک خان

وقتی دلبرترین مرد روی زمین هوش و حواست را قاپ می زند!
 

و دلبری می کند با خیال راحت که تو دستت کوتاه است و مجبوری با بازیگوشی هایش بسازی:


و وقتی می رود به آن عالمی که بنی بشر خواب و خیالش را هم نمی بیند:

و گاهی که آیدا دستش آنقدرها هم کوتاه نیست...


ای وایِ من، ماااااهی!




گفتم کمی حال و هوا عوض کنیم، یه دل سیر چشم چرونی، پس چی؟

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

Dietrich برای روزی که گذارت بیافتد

نمی دانم چند تن مرد در تمام دنیا باقی ست که رویابافی های تو را بلد باشند
نمی دانم چندتایشان رودررویم می ایستند و به جای تمجید "نه" گفتن بلدند
نمی دانم پشت "نه" چندتایشان رویایی دست نیافتنی خوابیده است
نمی دانم آیا هیچ کدامشان می تواند آن همه از "من" در یک "نه" بگوید یا نه
نه به رویاهای کودکانه ام، نه به بازیگوشی های سرسرانه ام، نه به خطر، به رنگ، به فریبِ بازی های بی هوا...

نمی دانم، اگر روزی همه ی زمین را بگردم و زمان را زیر و رو کنم
هست هنوز کسی که ولع تو را برای گرفتن دست هایم داشته باشد؟
مانده کسی، که ندیده کف دستم را بو کرده باشد؟
نمی دانم چند تن مرد هنوز روی این زمین راه می روند
با چشمهایی که مثل چشمهای تو می بینند...

چرا پس هیچ کدامشان طاقت چشمهایم را نیاورد؟
چرا پس هیچ کس رودررویم نمی ایستد، حتی از پس آن همه پرده؟
چرا نه صدای خنده ی هیچ کدامشان از پشت تلفن می آید و نه هق هق شان؟
چرا همه ی ترفندهایشان یا رنگ ریا دارد یا خالی از زندگیست؟
چرا روراستی شان دروغین تر از همه ی دروغ های توست؟
چرا حقیقت هیچ کدامشان به پای اوهام تو نمی رسد؟

چرا تو هنوز رنگ زمان نمی گیری؟ 
چرا پس خشم من نگاه ندیده ات را بی رنگ نمی کند؟
چرا گریه های نکرده و نشنیده ام رنگ دستهای دور دستت را نمی برد؟

هنوز هم، وقتهایی که دلتنگت می شوم و خودم را به دست خاطرات ممنوعه مان می سپرم
و یاد روزهایی که نباید می بودیم می افتم، همه ی روزهایی که تو نمی بایست می بودی
و گاهی که حتی وسوسه می شوم ببخشمت، از گنگ ترین اعماق قلبم ببخشمت
گاهی که همه حسرتم تنها یک بار صدا کردنت است
و صدایت که هنوز توی سرم می پیچد، 
صدایی که نامم را آشناتر از همه ی مردان روی این زمین می خواند،
فراموش می کنم که زن یکی از زیباترین عاشقانه های دنیا بودن بهای سنگینی می طلبید


۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

برای دل جیران و محض خالی نبودن عریضه

دستی دستی دلم را به دستهای ناآشنای باد سپردم تا بلکه دیار گم شده اش را بیابد. دست خودم نبود، صدای کوران را از لابه لای رویاهایش هر شب می شنیدم. می دانستم اگر همراه باد راهی اش نکنم، از دست می رود.

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

رنگین کمون

امروز دم غروب یه رنگین کمون سینه ی آسمون بود اووووووووووووَه! یه 20 دقیقه ای ایستاده تماشاش کردم، بعدش همه اش جای این صفورا رو خالی کردم و با خودم هی تصور کردم اگه بود چقدر می خندیدیم چقدر جیق می کشیدیم... آخه صفورا چند ساله یه فلسفه ی زندگی پیدا کرده که از وقتی بار اول یواشکی روز کاغذی که به دیوار اتاقش زده بود خوندم، شد جزو جمله های مورد علاقه ی من. بعدها دیگه کار از این کارها گذشت و صفورا دیگه طاقت نیاورد و مجبور شد خط مشی زندگیش رو علنی کنه:

"رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند."

برای همین هم الآن هنوز ایستاده در زیر بارون و اصولاً از بیخ و بن حزب رنگین کمونیه. خلاصه این صفورای ما رو این جوری نگاهش نکنین، رازهای سر به مهر خطرناک زیاد داره تو زندگیش.

خلاصه صفورا که نبود من از خیر جیق گذشتم و به جاش همینجورکه  گوش می دادم و  زدم زیر آواز، آخه هیچ کس دیگه ای محل رنگین کمون نمی ذاشت، فقط یه دختر دوچرخه سواری بود رد شد اونم نیشش باز شد تا بناگوش بعد ما به هم نگاه کردیم خندیدیم.
با خودم گفتم بیا رنگین کمون بی بارون هم تقسیم می کنن باز هم مردم حاضر نیستن 3 ثانیه ازش بهره ببرن.
بعد یک کم آسمون به خاطر اینکه یاد صفورا کامل بشه چند قطره ای روی کلاه شاپوی من بارید که من هم زیر بارون ایستاده بوده و خونده بوده باشم.

اما جالب بود درست قبل غروب که آخرای رنگین کمون هم بود یه کمان محو قرمز ازش بیشتر نموند... بعدشم دیگه رنگین کمون رو تعطیل کردن من بیام خونه.

 

 

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

های، های، های، های... Riding in the Lands of Unknown


دیروز کسری هم کنکورشو داد و من بالاخره دوزاریم افتاد که چقدر از خونه دور شدم
از همه خنده دارتر این بود که حوزه ی کسری افتاده بود علم و صنعت، اونم نه همین جوری علم و صنعت، صبح دانشکده فیزیک و بعد از ظهر مکانیک، انگاری که من قرار باشه تمام مدت کنارش باشم... ای وای که چقدر دلم براش لک زده، چقدر دلم می خواست باهاش تا دم در دانشکده فیزیک برم، سر راه دستی به مارگاریت ها ببرم و طول امتحانش رو پله های معارف منتظرش بشینم، بعدش با هم بریم تریا، بعدم از اون بالای دانشگاه از پشت کارگاه ها و آزمایشگاه ها که گل های رنگ و وارنگ می کارن با هم قدم زنان بریم تا مکانیک و قبل کنکور زبانش کمی با موتور جت ور بریم. همه ی این 4 سالی که از انصرافم می گذره علم و صنعت برام هیچ وقت این قدر واقعی نشده بود که روز کنکور کسرام

دیگه کسرای من هم کنکورشو داد، دو سه هفته ی دیگه 18 سالشم می شه و قبل از این که من امتحانامو بدم می شنوم که  پیشول کوچولوم دانشجو شده... حالا می بینم که چقدر از خونه دور شدم