‏نمایش پست‌ها با برچسب چکاد قلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چکاد قلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

From Afar*

با گذشتن سال ها زندگی ام از خودش فاصله می گیرد یا شاید همه چیز از هم فاصله می گیرد.

عجیب است که حتی از سرعت دور شدن کودکی اک هم تأسف نمی خورم؛ فقط نگاهش می کنم، از همین جا... درست مانند هر دوباری که تنها زل زدم به سنگ قبر یک دوشیزه آنایی که حالا از من خیلی خیلی دور شده، جایی که بدون مرگ دستم در خواب و خیال هم به زور بهش می رسد. با این حال آناهه (نانیک) از آن ور رود و آیداهه (آدیش) از این ور جریان به هم خیره شدیم، این بار هر دوتایمان همه ی اشکهایمان را گریه کرده ایم به یاد روزهایی که فکر می کردیم منفورتر از آسفالت داغ جاده خراسان وجود ندارد که بین ما دوتا جدایی بیاندازد.
نمی دانم حالا کدامشان بین ماست: یک لایه سنگ سیاه، چند بوته ی گل، یک مشت خاک یا این تنها یقین بشری.

سال های سال از سر "و"ی وطن پیش از همه یاد فرزانگان می افتادم و خاک سه تا حیاطی که هفت سال آزگار خوردیم به اضافه ی گچ و غبار راهروها؛ تنها جای دنیا که من "سنتی" و "پابند آیین گذشتگان" به حساب می آمدم. حالا دیگر فرزانگان هم از من - از ما - فاصله می گیرد و من به روزی فکر می کنم که دیگر توی حیاط دبیرستان حلقه زده نشود و توی حیاط راهنمایی بساط آب بازی برچیده شود. 
یاد دستهایی می افتم که دیروز حتی در کوران پاییز هم به دست هم بودند و بعد یواشکی پیش خودم ریسه می روم از شمردن دستهایی که با این همه فاصله هنوز توی دستهایم قایم نگهشان داشته ام. نمی دانم این ره کذایی از کدام طرف به سوی فردا می رود اما چندتای همین دستها به یاد آن روزها کفشهایم را قاپیده اند و من پابرهنه دنیا را به دنبالشان می دوم و باز هم دورتر می شوم.

درست مثل خانه، مثل مامان، بابا و کسری که این همه دورند، آنقدر که کسری جرئت کند بدون من 18 ساله شود، آنقدر که برود دانشگاه و من نباشم که روز اول مسخره اش کنم، آنقدر دور که حالا او برود و برای من از خیابان انقلاب خبر بیاورد، که برود سینما و برای من از فیلم های جدید تعریف کند...
حتی مامان هم این روزها همه اش در حال فاصله گرفتن است. می رود، می آید، در تلاش برای کندن، برای رفتن و رفتن و باز هم رفتن، در تلاش برای یافتن دورشدن هایی که که سال ها پیش ازش گرفته اند، به زور پاگیرش کرده اند.

شاید برای همین عاشق کوله پشتی ام، انگاری دوخته اندش برای فاصله گرفتن. جان می دهد برای رفتن، برای بار و بندیل بستن و خانه به دوشی، مال این است که مجبور نشوی جایی زمین بگذاری اش، بی خیال دور شوی، فاصله بگیری و بعد سرت را برگردانی و خودت را که بوده ای ببینی، جای پاهایت را بشمری، ببینی کجا سبک قدم برداشته ای و کجا بر این راه بی زبان پافشاری کرده ای.

در میان این فاصله گرفتن ها یک چیز سر جایش می ماند: پنداری همه ی درختان زمین ور دلم جا خوش کرده اند!


*Ensiferum - From Afar    هر چند که آهنگ دیگرشان بسیار مناسب تر است...

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

قسمت


دلم می‌خواهد برایت طومار طومار از سرنوشت بنویسم و از چنگالهای شومش که دست بردار نگاههایت در زلال آینه نیست. اگر هم خواستی برایت از نهوست تقدیر می‌سرایم که هر نیمروز روزهای تنهایی‌‌ام حرفی‌ جز تکرار نگاههایت ندارد. از کی‌ دست به دامن این چرخ نامرد نیلوفری شدی؟ چرا کسی‌ خبر دخیلهایی را به تک تک انگشتان دست روزگار می‌بستی برایم نیاورد پس؟
باد عادت شده بودم که در چشمهایت سؤال ببینم و در سیاهیشان جواب، جوابهایی‌ که دنبالشان می‌کردی تا یا از نفس می‌انداختنت و از خیرشان می‌گذشتی یا به چنگشان می آوردی. خو کرده بودم به اینکه در دستانت همیشه پر از رنگ‌هایی‌ باشد که به در و دیوار دنیا می‌پاشیدی. خیالم قرص بود از پاهایت که از طی‌ کردن دنیا باز نمی‌ماندند
...
از کی‌ سؤال‌هایت را به امان تقدیر سپردی؟
کی‌ رنگ‌هایت را به باد دادی؟
کجا بود که پاهایت از رفتن باز ماندند؟
چرا دستهایت را پس کشیدی؟
چرا هیچ ندایی نیامد که دیگر صدایت را به گوش کسی‌ نمی‌‌رسانی؟
نگفتی من جواب پرواز را چی‌ بدهم که هنوز لب پنجره‌ات انتظار می‌کشد؟

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

کوتاه


دستهایت را به پاکی آسمان بخشیدم
از پس ترنم باران گلی خواهد رویید
سپیدتر از همه ی ابرها

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

نیایش

پروردگاری برایم نمانده
تا قدر دستهایم را بداند،
هنگامی که بر درگاهش به دو زانو می افتم،
و خلقتش را فریاد می کشم

اما بدان، که روزی
تک تک درختان این دیار
آزروهایم را جوانه خواهند زد
حتی اگر آن روز
خاک این دیار بالین من شود

بدان که آن گاه بی پناهی را سامان داده اند
بدان که ریشه ها در من عمق خواهند یافت
بدان که هر پاییز آواز من در کوچه و برزن همراه باد خواهد شد
و بدان که جاودانگی
از جویبار نزدیک ترین قنات سیراب خواهد شد

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

گاهان

هر از گاهی آفتابی بر می آید
درخشیدن را دوباره از سر می گیرد
درفشش را بر می افرازد
هزاران سودا در سرها بر می انگیزد
و سپس آهنگ سفر می کند

هر از گاهی تو ایستاده ای
در کیمیای وجود شهدی نو می ریزی
در کوران پاییز دست در دست من پیمان می بندی
در لحظه های ناب بودن جاری می شوی
و سپس شتاب این رود تو را از جا می کند


۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

زمانی دیده بر هم نه، بر هم نه / 23 دی ماه 1385

زمانی در دنیایی زندگی می کردم که زن بارور بود
و باروری مقدس بود
و بالاترین گناه شکستن حرمت زنی باردار بود
و خدشه دار کردن درونش.

زمانی در همان دنیا درخت محترم بود
و سهم غیر قابل انکاری در به جریان انداختن زندگی داشت؛
به کسی حق این داده نشده بود که شاخه ی درختی را بشکند
و اگر از کنار درختی رد می شدی, می بایست حرمتش را نگه می داشتی
و شاخه اش را می پاییدی.

توی آن دنیا دوست مقدس تر از خدا بود,
به همین ترتیب دوستی ها هم از خدا ازلی تر و ابدی تر می شدند؛
چرا که دوست صاف و روراست, بدون چشمداشتی در کنارت بود
و نیازی به اثبات وجودش نداشتی؛
به جای اینکه برایت پیامبری بفرستد, خودش در کنارت می نشست؛
چشمهایش را می دیدی و تو را باور می کرد, همان طور که تو او را.

آن زمان ها عهد از هم نمی گسیخت
حتی اگر فقط با زبان بسته می شد,
واژه ها بیهوده در هوا پرسه نمی زدند
و بیهوده به هم بسته یا از هم جدا نمی شدند,
هر واژه ای می دانست چه کار دارد
و برای چه به جریان در می آید,
هر پیغامی هزاران هزار میترا داشت که نگاهش دارند.

زمانی آواز سرچشمه ای داشت
و وقتی روان و زلال جاری می شد,
بر هر لب تشنه ای می نشست
و روانش را شستشو می داد و جانش را تازه می کرد؛
آلودن این چشمه گناهی نابخشودنی بود,
چرا که همراه بود با آلودن چندین روان
و گرفتن جان آنهایی که به امید جان تازه
پایین تر لب جو نشسته بودند.

زمانی در دنیایی زندگی می کردم
که مردمش هنوز بلد بودند بخشی از یکدیگر باشند,
که هنوز در آغوش گرفتن نه از برای دشنه زدن بود,
که مردمش هنوز لبخند می زدند, بدون نیاز یه اینکه از پیش
جلوی آینه لبخند را روی صورتشان نقاشی کرده باشند
و می شد "در غم انسان نشستن, پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن"
را به هر زبانی ترجمه کرد.



زمانی در دنیایی زندگی می کردم
که با وجود همه ی دردهاش
زندگی واقعاً زیبا بود.

قند پارسی صادره از ایتالیا / مهر ماه 1386

این ها تکه های کوتاهی اند از نمایشگاه عکس ایران در شهر مستره ی ایتالیا. اوایل مهر که من ونیز مهمون دوستم بودم, سری هم به این نمایشگاه که کیارستمی تدارکش رو دیده بود زدم. مستره تا ونیز با قطار همش نیم ساعت راهه: این هم قطعاتی که من ازشون خوشم اومد:


به حال هیچ کس غبطه نمی خورم
وقتی باد را
در سپیدار
به تماشا ایستاده ام




مردد
ایستاده ام بر سر دوراهی
تنها راهی که می شناسم
راه بازگشت است



کجاست
تکه ابری که
بکاهد اندکی
از شقاوت آفتاب



انتهای جاده های خاکی
به آسمان ابری می رسد
چند قطره باران
بر خاک


سال هاست
مثل پر کاه
در میان فصول
سرگردانم



و این یکی که جداً عشق منه: (مقدار زیادی سمپادی) حالا

حاصل کجروی هایم
کوره راه هایی ست
برای رهروان

پ.ن. خیلی دوست داشتم که می تونستم بفهمم این ها رو چه طور به ایتالیایی ترجمه کرده بودند.

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

هنرمند زمان ها / 13 دی ماه 1386

تنها که می نشست تازه سایه ی تیره از چهره اش مهو می شد و رنگ پریدگی شفافی جای آن را می گرفت. تنها که می نشست بار سنگین لبخندها, پرچانگی های مجلس گرم کن, ایستادگی ها و تکیه زدن های دیگران از روی دوشش برداشته مس شد و سکوت سنگین تری جای آن را پر می کرد. تنها که می نشست با خودش روراست بود.
سر خودش را شیره نمی مالید. خودش خوب می دانست که همیشه از گوشه و کناری تنها شاهد همه چیز بوده است. باری که هنوز هر روز بر دوش می کشید از آن خودش نبود و این گاهی بیش از سنگینی بار کمرش را خرد می کرد.
هر روز لبخندش را که بر لب می گذاشت و از در که بیرون می زد می دانست که تنها یک شهروند معمولی معمولی معمولی است. تنها چیزی که او را از میان خیلی معمولی های دیگر دست چین کرده بود توانایی ادراکش بود. از آنجا که هر چه دور و برش می گذشت از سطح پوستش می گدشت و به گوشت و خونش می زد, گذر زمان خونش را آلوده کرده بود به همه ی فجایع و همه ی ناپاکی های دنیای آدم ها.
همه ی این سال ها مهم تر و مطمـءِن تر و قوی تر را بازی کرده بود. بازی گر خوبی بود. شاید بزرگترین راز موفقیتش این بود که گاه نیاز خودش هم فریب نقشش را می خورد و ساده لوحانه باورش می کرد. هم به نقشش خو گرفته بود و هم یکنواختی اش خسته اش کرده بود. برایش به گونه ای حکم عشقی قدیمی را داشت که نمی شود ترکش کرد چون که عزیز است, حتی اگر در گذر زمان رنگ باخته باشد.