پنجشنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

پنجشنبه 22 دی

مترو و قطار گاهی به نظرم غیرواقعی می آیند، زاده ی توهم و تصور... هر بار که گمانی آشنا دوباره سراغم را می گیرد و توی سرم وول می خورد، برای خودش جولان می دهد. 
این منم که اینجا سرگردانِ این کوچه هاست؟
اصلاً من اینجا چه می کنم؟
خودم را به کوه ی علی چپ فیزیک می زنم اما فایده نمی کند، باز دوباره در خیالات خودم شناورم و هیچ قطعیتی نیست که بگوید کی و کِی مرا به اینجا کشاند؛ گویی خودم... پس چرا اصلاً یادم نمی آید کجایم؟ توی خیابان های برلین یا میان دود گازوئیل تهران؟ 
گاهی دلم می خواهد یکی پیدا شود که بهم تقلب برساند، بواشکی، زیر میزی حالی ام کند که کجا هستم و چه می کنم.

پ.ن. جمعه 5 سال شد که برلین ام!

پنجشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۱

شاید لیلی یکی از خیال برانگیزترین نامهای برخاسته از خاور باشد. آوازِ نام لیلی که بلند می‌شود انگاری مجنون را از پسِ قرن‌ها هنوز که هنوز است به دنبال خودش سرگردان و بی دل در دل بیابان ها به این سو و آن سو می‌کشد.
اسمِ لیلی هنوز هم جنونِ مجنونش را یدک می‌کشد.
نمی‌دانم دلتنگیِ لیلیِ به زور شوهر داده است یا شیداییِ مجنونِ رها در آغوشِ بازِ طبیعت که این‌طور از نوک زبان تا ته جگر را می‌سوزاند. چنان که گفتی شعله ی همان آتش که در خرمن پروانه زدندش برای همیشه جلای نام لیلی شده باشد.
انگاری که عاشقانه ها راهم بی رحمانه بین زن و مرد تقسیم کرده باشند، لیلی را با دل خون و چشم منتطر زندانیِ خانه ی شوهر می‌کنند و مجنون را شیدا و رها از قید آدمیان و آدمیّت راهیِ صحرا. لیلی می‌شود بانویِ خانه‌ای که نه خوان اوست و نه خانه‌اش و مجنون می‌شود موبد پرستشگاهی که صنمش لیلی ست و آیینش شیفتگی.
در بتخانه ی مجنون اما خبری از دردِ لیلی نیست، اسمی از تنهایی لیلی نیست که داغِ لیلی برای مجنونِ از آدمی رها گشته شیرین‌تر می‌شود تا کنارِ لیلی، وصف لیلی به جای وصلِ لیلی یادگار مجنون است برای عاشقانه ها، داغ خورده بر پیشانی لیلی.
لیلی بی گمان یکی از خیال برانگیزترین نامهای برخاسته از خاور است
و این لیلیِ واله ای که قهرمان داستانش مجنون می‌شود اسمِ تمامیِ دختران این زمین است، همگی این دخترانی که عاشقانه هایشان را هم به رنگِ مردانگی نقش زدند.

سه‌شنبه ۶ سپتامبر ۲۰۱۱

Paljon onnea Golnesa! :D

A song for the enchantress, Golnesa, whose song has won my heart over and over again...

ای گلنسای منَه، یکی یه دونه آتیشپاره ی منَه... 

سه‌شنبه ۲۳ اوت ۲۰۱۱

,,,,,,,,

She knows this scent. 
You can not say it is blood or sweat, it is not the dust in the air nor the whipping wind. It smells far different, although it contains them all in one way or another. It might as well be the fear or rage, it might be dread, grief, hope or glory. Nevertheless she knows they are all false, none of them really exists. They are nothing but mere illusions, what everyone dreams of or pretends to feel while on the battlefield.
No matter how many walk by you as you are rushing to the fight, everyone will still stand alone in the midst of the battle, everyone fights alone and dies alone. She knows the scent of this loneliness as well as the fatigue in her feet from carrying her across all battlefields.
She has long given up the foolish urge of fighting by someone's side. She is a wanderer, bound to ride alone through the endless night which has been casting a devouring darkness upon her life.
And yet she was lately introduced to a completely different luxury she could not have ever known of. Recently there has been someone, waiting on her outside the battlefields. When she stands there, fighting on her own, she knows that after each battle is over, he will be there, awaiting her return with a warm smile. She will lick her wounds before getting to him, she will not cry in pain, nor will she ask him to carry her. Still he will be there, a quiet place outside the battlefields for her to return to. Even should it be just for the time being, she knows she has a peaceful shelter to lie down and rest...



جمعه ۲۴ ژوئن ۲۰۱۱

سه شنبه 31 خرداد

دلم برایت تنگ می شود، برای همه ی لحظه های با هم بودنمان، همه ی روزهایی که من تو را زندگی کردم و تو من را.
دلم یک جورهایی تنگ می شود برای هر یک واژه ای که زندگی تو را روایت کردم، گاه و بیگاه هایی که سکوت کردیم - هردومان - و به روی خودمان نیاوردیم که واژه واژه اش از برای هردوتایی مان بود تنها به نام تو.
دلم می گیرد برای نگاه هایمان که پنهان کردیم پس واژه های یک روایت، داستانی که حتی غرق در خون تو و در اوج دلتنگی های من هم پایان نیافت...

پنجشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۱۱

تشییع

من با تقوا نبوده ام، جنازه ام طاقت واعظ و روحانی ندارد.
دین و ایمان را همان نسیم سحر اول از پیکرم شست،
پروردگارتان در این کاسه ی نجس سرم نمی گنجد،
برای لاشه ی من دست به دعا نبرید،
بیاندازیدش سینه ی صحرا!
شادی کفتارها و لاشخورها بدرقه ی راهم می شود،
در بزمشان می رقصم؛
شایسته نغمه ای به یاد زندگی ای که کردم!


چهارشنبه ۱۸ مهٔ ۲۰۱۱


نمی‌دانستم، به دستهای پینه بسته‌ام دلم را قرص کنم یا به چشم‌های خیسِ تو، به آن دو کاسه‌ی خونی که لبریز نمی‌شدند...

شب که میشد، بوی اقاقیا می‌برید و می‌درید همه‌ی رشته‌های افکار پیوسته و گسیخته‌ام را، دست‌هایم می‌لرزیدند در برابرِ چشمان تو و سکوتِ باد بود که بی‌ تابانه می‌کوبید به در و دیوار.
چشم‌های تو زل میزدند به سیاه آسمان، به دنبالشان چشم‌های من و ترانه‌ی رود بود که که از زبانِ ما میانِ کوهسار راه می‌گرفت.

حال این شب‌هایی‌ که بی‌ وقفه می‌آیند و می‌روند، دست‌هایم چشم به راهِ چشم‌هایت مانده‌اند.

دوشنبه ۱۶ مهٔ ۲۰۱۱

به قول احمد که می گه از وقتی که از ایران اومدم دلم فقط تنگه، قبلاً تنگِ کسی یا چیزی بود اما الآن فقط تنگه...

سه‌شنبه ۱۰ مهٔ ۲۰۱۱

شله قلمکار برلینی

یکی از چیز هایی که توی برلین حسابی ازش لذت می برم قروقاطی بودنش، عاشق شهرهایی مثل برلینم که می شه یه برش کوچیک از دنیا، با این که خیلی ها رو می ترسونه. وقتی می خوام از اینجا که محله ی قدیمی اما به نسبت مهاجر نشینه برم خرید، غیر از ترکی و عربی حداقل روسی و انگلیسی با لهجه ی آفریقایی هم می شنوم. اغلب دقت که بکنی لهستانی و اسپانیایی و انگلیسیِ آمریکایی هم می شنوی. آسیای شرقی ها هم که همیشه هستن، حتی وقتهایی که صداشون در نمی آد تا بدونی زبونشون چیه. 
همسایه ی باغچه مون اینجا یه زن و شوهر آلمانی ان که دوست دوران مدرسه ی دخترشون ایرانی بوده و برادر خانومه هم الآن توی ارومیه مشغول یادگیری زبان فارسیه. همسایه ی بالایی مون مال انگلیسه، همسایه ی خونه ی روبرویی ویتنامیه، طبقه اولشون ایرانی و طبقه دومشون فرانسوی. پارکینگ خونه بقلی یه آقاهه هست که هر وقت می آد ماشینشو پارک کنه صدای آهنگ کردی ضبط ما شینش به هواست. همسایه ای که اغلب وقتی براش پست می آد و خونه نیست، پستچی بسته اش رو می سپاره به ما مال آمریکای لاتینه و همه ی اینها که گفتم تازه اونهایی ان که من یا گذارم بهشون می افته یا لب باغچه که نشستیم صداشونو می شنوم...
از همه جالب تر اینکه این جایی که خونه ی ما هست گاهی توی حیاط هم صدای این کلیسای این نزدیک شنیده می شه و هم گاهی صدای مسجد پاکستانی ها (بماند که من از هیچ کدوم دل خوشی ندارم) و خلاصه بگم که راه رفتن توی خیابون های اینجا گاهی حس یگانه ی خیلی خیلی خوبی داره، درست مثل کامکوات وسط یه سالاد خیلی رنگ و وارنگ.

یکشنبه ۸ مهٔ ۲۰۱۱

تولدت مبارک

دیشب خواب آنا رو دیدم... داشتیم با هم می دویدیم، از چیزی فرار می کردیم یا اینکه داشتیم می دیدیم برسیم یه چیزی یادم نمی آد اما خوب یادمه که یه جایی سر یه چیزی بهش گفتم "فقط تو منو تنها نذاز..." می دونم که از چیزی یا از کسی خودمونو قایم کرده بودیم، این که یواشکی و ترسون به هم می خندیدیم هم خوب یادمه. 
بعدش همینطور که می دویدیم آنا ناپدید شد، این قدم رو که بر می داشت بود و گام بعدی رو دیگه کسی نبود که برداره. توی خواب کلی فریاد کشیدم، صداش زدم، جیغ و داد راه انداختم... بیدار که شدم پریشون بودم و نمی فهمیدم چرا؛ همین الآن یادم اومد که امروز تولدشه.

نانیکی این چه وضعشه که من به این زودی از تو چند سال بزرگتر شم؟

پنجشنبه ۲۸ آوریل ۲۰۱۱

تولد آدمِ خودم

سبز شده بودم زیر هر دوپایت،
علف بی تابانه انتظار کشیدنهایت بودم یا سبزه ی بهاره ی شکوفانی رویاهایت، هرطور که بود سبز شده بودم زیر دوتا پای برهنه ات. 
هنوز رد پایت روی همه ی سبزگی هایم مهر است. 
از سر بی تابی بود یا بازیگوشی، انگشتان پاهایت لابه لایم گره می خوردند و من هم سرخوشانه قلقلکشان می دادم، 
کوتاه کف پایت را می خاریدی و دوباره از سر می گرفتیم.
از گرد و خاک خبری نبود، همه ی قلوه سنگ ها را هم زیر خودم جمع کرده بودم.
هر جا که می رفتی، باد خبر رفتنت را پیش از پاهایت برایم می آور،
تخم می ریختم و تا به خودت بجنبی سبز می شدم زیر پاهای به راهت.

فصل قاصدک رسیده عزیز، نمی خواهی با چند تا آرزو بیایی؟