۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه
سه شنبه 31 خرداد
۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه
به اندیشیدن خطر مکن / فروردین 1387
درهایی باز به روی ذهن های بسته
درهای بازی که به جایی راه نمی برند و درهای بسته ای که هر کدام سر راهی قرار گرفته اند؛ سر راهی یا سر یک چند راهی
بچگی ها کم نیست / مهر ماه 1386
۱۳۸۷ دی ۲۶, پنجشنبه
۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه
آنای من پر زد و رفت / دی ماه 1386
لالالالا گل لاله پلنگ در کوه چه می ناله
برای دختر خاله که دخترخاله بیماره
لالالالا گل گندم آنام خوب شه دورش گردم
دورش گردم هزار باره دلم گشته هزار پاره
لالایی کن گل پونه آنا رفته نگیر بونه
لالالالا گل فندق برام بگذاشتی یک صندوق
پر ازفریاد و سوز دل آنا جونم عروس خوشگل
لالا نیلوفر صحرا تو رفتی من شدم تنها
دو چشمونم پر خونه آنا برگرد بیا خونه

فکر می کنم اجازه داشته باشم که هنوز هم نخوام مرگ این عزیز رو باور کنم...
زمانی دیده بر هم نه، بر هم نه / 23 دی ماه 1385
و باروری مقدس بود
و بالاترین گناه شکستن حرمت زنی باردار بود
و خدشه دار کردن درونش.
زمانی در همان دنیا درخت محترم بود
و سهم غیر قابل انکاری در به جریان انداختن زندگی داشت؛
به کسی حق این داده نشده بود که شاخه ی درختی را بشکند
و اگر از کنار درختی رد می شدی, می بایست حرمتش را نگه می داشتی
و شاخه اش را می پاییدی.
توی آن دنیا دوست مقدس تر از خدا بود,
به همین ترتیب دوستی ها هم از خدا ازلی تر و ابدی تر می شدند؛
چرا که دوست صاف و روراست, بدون چشمداشتی در کنارت بود
و نیازی به اثبات وجودش نداشتی؛
به جای اینکه برایت پیامبری بفرستد, خودش در کنارت می نشست؛
چشمهایش را می دیدی و تو را باور می کرد, همان طور که تو او را.
آن زمان ها عهد از هم نمی گسیخت
حتی اگر فقط با زبان بسته می شد,
واژه ها بیهوده در هوا پرسه نمی زدند
و بیهوده به هم بسته یا از هم جدا نمی شدند,
هر واژه ای می دانست چه کار دارد
و برای چه به جریان در می آید,
هر پیغامی هزاران هزار میترا داشت که نگاهش دارند.
زمانی آواز سرچشمه ای داشت
و وقتی روان و زلال جاری می شد,
بر هر لب تشنه ای می نشست
و روانش را شستشو می داد و جانش را تازه می کرد؛
آلودن این چشمه گناهی نابخشودنی بود,
چرا که همراه بود با آلودن چندین روان
و گرفتن جان آنهایی که به امید جان تازه
پایین تر لب جو نشسته بودند.
زمانی در دنیایی زندگی می کردم
که مردمش هنوز بلد بودند بخشی از یکدیگر باشند,
که هنوز در آغوش گرفتن نه از برای دشنه زدن بود,
که مردمش هنوز لبخند می زدند, بدون نیاز یه اینکه از پیش
جلوی آینه لبخند را روی صورتشان نقاشی کرده باشند
و می شد "در غم انسان نشستن, پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن"
را به هر زبانی ترجمه کرد.
زمانی در دنیایی زندگی می کردم
که با وجود همه ی دردهاش
زندگی واقعاً زیبا بود.
قند پارسی صادره از ایتالیا / مهر ماه 1386
وقتی باد را
در سپیدار
به تماشا ایستاده ام
مردد
ایستاده ام بر سر دوراهی
تنها راهی که می شناسم
راه بازگشت است
کجاست
تکه ابری که
بکاهد اندکی
از شقاوت آفتاب
انتهای جاده های خاکی
به آسمان ابری می رسد
چند قطره باران
بر خاک
سال هاست
مثل پر کاه
در میان فصول
سرگردانم
و این یکی که جداً عشق منه: (مقدار زیادی سمپادی) حالا
کوره راه هایی ست
بپز و بخور / 17 آبان ماه 1387

روز جمعه نخستین جشنواره ی بپز و بخور برای پابرجایی خلاقیت شکمی بود. ایده ی این جشنواره از صفوراست که یکی از آدم های مورد علاقه ی من به شمار می آد.
من هم به صفورا قول داده بودم که هر جور ممکنه این جا باهاش همراهی کنم با این که اصلا معلوم نبود چه جوری! اما از شانس ما روز جمعه هم مهرنوش سر کار بود و هم محمد. مهرنوش که پرسید برنامه ام برای بعد از کار چیه گفتم والا یک همچین بساطیه و من هم می رم خوابگاه ببینم که چند نفر رو می تونم راه بندازم. از آنجا که کار فرزانگانی جماعت همیشه دقیقه ی ۱۲۰ راه می افته مهرنوش خانم گفت که چه کاریه؟ پاشو بریم خونه ی من جشنواره راه بندازیم و به این ترتیب جشنواره ی ما با ۳ شرکت کننده و ۱ نوع غذا که سالاد عدس محتوی همه جور خوراکی یافت شدنی (به غیر از سس مایونز و کشمش) در یخچال و در آپارتمان مهرنوش بود به رسمیت شعبه برلین جشنواره ی صفورا اینها شد. شایان ذکر است که مراسم با پانتومیم بازی و انواع و اقسام بازی های دیگر تا ۵ صبح ادامه داشت و با بی خواب کردن محمد پایان یافت.
در حال حاضر منتظر گزارش تصویری مهرنوش و گزارش بخش تهران جشنواره از طرف صفورا هستم.
خوش باشید و نوش جان!
۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه
بیمارستان / 3 دی ماه 1387
یک تن قلب زنده اینجا
درون سینه ی سوزان دخترکی می تپد؛
قلبی که به هیچ صراطی مستقیمش نتوانسته اند کنند،
قلبی که خارج از برنامه میتپد،
قلبی که فقط خودش میداند کی و چگونه قرار است بتپد.
درون کالبدی کم و بیش معمولی میگرداند.
قلبی که میداند سکون حتی خون حیات بخش را نیز
از چرخهٔ روزگار برداشته، از آان لختهای مرگ آور میسازد.
بدین سان وی خون دخترک را به هر بهایی اضافه میگرداند،
تا مبادا رخوت و سکون درونش رخنه کنند.
و چهار چشمی حواسش هست تا مبادا آنهایی که بسیج شده اند
تا از آهنگ تپش اش بکاهند,
سر از سرّ کارش در آورند.
قلب تک شاخی اینجا در یک سینه ی آدمیزادی میتپد!
قلبی اینجا شب و روز بی هیچ چشمداشتی اضافه کاری میکند
قلبی اینجا دوان دوان خون گرم و سرخ دخترکی را
قلبی که فقط خودش میداند کی و چگونه قرار است بتپد.
درون کالبدی کم و بیش معمولی میگرداند.
قلبی که میداند سکون حتی خون حیات بخش را نیز
از چرخهٔ روزگار برداشته، از آان لختهای مرگ آور میسازد.
بدین سان وی خون دخترک را به هر بهایی اضافه میگرداند،
تا مبادا رخوت و سکون درونش رخنه کنند.
و چهار چشمی حواسش هست تا مبادا آنهایی که بسیج شده اند
تا از آهنگ تپش اش بکاهند,
سر از سرّ کارش در آورند.
قلب تک شاخی اینجا در یک سینه ی آدمیزادی میتپد!
قلبی اینجا شب و روز بی هیچ چشمداشتی اضافه کاری میکند
قلبی اینجا دوان دوان خون گرم و سرخ دخترکی را
و چهار چشمی حواسش هست تا مبادا آنهایی که بسیج شده اند
تا از آهنگ تپش اش بکاهند,
سر از سرّ کارش در آورند.
قلبی اینجا دوان دوان خون گرم و سرخ دخترکی را
وندر آن هنگامی که... / 7 مهر ماه 1387
گاهی آسمان رنگ جدیدی دارد
گاهی درد و گاهی ترس بزرگترین عنایاتت آسمانی اند
گاهی زندگی تنها معجزه ی روی زمین می شود
گاهی اشک ریختن قدرت محسوب می شود
گاهی دلم آغوشت را می جوید و انگشتانم دستانت را
و آن گاه می دانم که از تنهایی می ترسم
می دانم که آسمان را بی انتها دوست دارم
می دانم که دلتنگت هستم
می دانم که زندگی را می شود جست
در قطره قطره ی اشک هایی که ضعف من اجازه ی ریختنشان را نمی دهد
تماشا / 5 مهر ماه 1387
نگاهش که می کنی چه می بینی؟
دستهای خسته اش را؟
قلب پینه بسته اش را؟
نفس های از کار افتاده اش را؟ همه ی روزهایی را که به انتظار نشسته است چه؟
می بینی جاده هایی را که طی کرده؟
صحرا های پشت سر گذاشته شده را می بینی یا پرتگاه های پیش رو را؟
از اینها که بگذریم می بینی امید کبره بسته دور چشمانش را؟
یا شاید آوازهای ترک خورده را روی لبانش؟
جای کبودی آرزوها را روی بازوانش چه؟
تکلیف تاول های دوستی های دیرین چه می شود؟
هنگامی که این گونه زل می زنی, هیچ نمی بینی
یا اینکه تنها مهو شعله ی شوقی می شوی که در چشمانش هره می کشد؟
می بینی جاده هایی را که طی کرده؟
صحرا های پشت سر گذاشته شده را می بینی یا پرتگاه های پیش رو را؟
یا شاید آوازهای ترک خورده را روی لبانش؟
جای کبودی آرزوها را روی بازوانش چه؟
تکلیف تاول های دوستی های دیرین چه می شود؟
یا اینکه تنها مهو شعله ی شوقی می شوی که در چشمانش هره می کشد؟
هنرمند زمان ها / 13 دی ماه 1386
سر خودش را شیره نمی مالید. خودش خوب می دانست که همیشه از گوشه و کناری تنها شاهد همه چیز بوده است. باری که هنوز هر روز بر دوش می کشید از آن خودش نبود و این گاهی بیش از سنگینی بار کمرش را خرد می کرد.
هر روز لبخندش را که بر لب می گذاشت و از در که بیرون می زد می دانست که تنها یک شهروند معمولی معمولی معمولی است. تنها چیزی که او را از میان خیلی معمولی های دیگر دست چین کرده بود توانایی ادراکش بود. از آنجا که هر چه دور و برش می گذشت از سطح پوستش می گدشت و به گوشت و خونش می زد, گذر زمان خونش را آلوده کرده بود به همه ی فجایع و همه ی ناپاکی های دنیای آدم ها.
همه ی این سال ها مهم تر و مطمـءِن تر و قوی تر را بازی کرده بود. بازی گر خوبی بود. شاید بزرگترین راز موفقیتش این بود که گاه نیاز خودش هم فریب نقشش را می خورد و ساده لوحانه باورش می کرد. هم به نقشش خو گرفته بود و هم یکنواختی اش خسته اش کرده بود. برایش به گونه ای حکم عشقی قدیمی را داشت که نمی شود ترکش کرد چون که عزیز است, حتی اگر در گذر زمان رنگ باخته باشد.



