۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

دست و پنجه نرم کردن به سبک فولک متال فنلاندی!


این مصاحبه رو با مارکوس تویوونن، موسس و آهنگساز گروه انسیفروم که خوندم آنچنان بهره بردم و همچین از همون ته ته دلم روده بر شدم که دلم نیومد اثری ازش به جا نذارم. امیدوارم کس دیگه ای هم پیدا بشه که منظور مارکوس نازنین رو بگیره و لذت ببره. نکته ی اساسی اینه که در عین 800% مارکوس بودن حرفهاش کاملاً صحت دارن!!! برای کسانی که مقداری علاقه مند به این سبکن سعی کردم از هر گروه یه اجرای زنده رو لینک کنم تا حرف مارکوس واضح تر شه. خوش باشید و هم از موسیقی، هم از مصاحبه و هم از این مرد خجالتی نازنین و دوست داشتنی لذت ببرین

Photo courtesy Ensiferum
» EXPRESS: If there was a Finnish folk-metal sword battle, would win between Ensiferum, Finntroll, Turisas, Korpiklaani, Moonsorrow and Wintersun?» TOIVONEN: Finntroll and Korpiklaani would fall before the battle begins, because they are too drunk. But I think Finntroll would beat Korpiklaani, because Korpiklaani* guys are probably even more wasted.
Turisas guys are so slim that we can throw them away with one finger, except Hanu the bass player might need some stronger touch — on the other hand we never know if they are hiding some ninja skills. Also, their furs stink extremely awful, so that could be seen as a chemical warfare, which is illegal in folk-metal battlegrounds.
Wintersun, what kind of battle skills you can expect from the guys who have spent over two years to get one album recorded? And if they ever arrive to battlefield they will probably polish their armors** until everyone else has left to tavern for a pint.
Moonsorrow would be the hardest opponent for us. Even though they also drink a lot and smell like a dead horse, we would have to face them in an epic fight. Keyboardist Lord Euren is maybe the strongest guy from Moonsorrow; he almost won when I had arm wrestling match with him few years ago, but the result was tie. On the other hand, I'm not the strongest man in Ensiferum***.
So, all covered in sweat, tears and blood — or is that ketchup from yesterday hot dogs? — when almost everyone is ready to agree that it's a tie, we would use our ultimate weapon: out-of-tune singing. Moonsorrow guys would fall to the ground, ears bleeding, begging for mercy, and we would be the winners.
Result: It seems that this is quite easy battle for us. Unless Turisas attacks from the bush with their Samurai swords, or if we have drank everyone's booze secretly last night and we have terrible hangover.

*یه نگاه به تیتر آهنگهاشون کفاف  می ده که آدم بفهمه اینا چه عرق خورهای حرفه ای ای هستن
**یعنی به قول خودمون سوسول ان
*** در این جا به میزانی قربون شکم های بر و بچ انسیفروم  

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

ماه گردون


همین الان به طرز فجعت باری دلم هوای دوربین مامیا ی بابام رو کرد که دوران نوجوونی زیر دستم بود. با این دوربین ‌های دیجیتال امروزی بیشتر صحنه‌های خدا رو اصلاّ و ابدٌا نمی‌شه ثبت کرد، مثل همین الان که قرص ماه درست بالا سر باغچه مون ایستاده و داره روی تراس و توی آشپزخونه (با چراغ خاموش) خودنمایی‌ای می‌کنه که نگو و نپرس. اصلا به همین میگن اصل دلبری! هم چین درست عمودی باغچه رو نشون کرده واز لای شاخه‌های الفی(درخت سپیدارمون) و همسایه اش نظر بازی می‌کنه که آدم مست می‌شه.

خواستم یه دور دیگه (به خصوص به بچه تهرانی‌‌ها که حرفمو می فهمن) پز باغچه مونو با در رو به تراس آشپزخونه رو داده باشم.


همین.

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

خود اند الکی خوشی

تنبلی که شاخ و دم نداره که، وقتی غیرت تایپ نیست یعنی نیست دیگه آقا، الکی گیر ندین
اما اون قدرها هم بی بخار نشدم که چیزی واسه کپی پیست کردن هم واسه م نمونده باشه. برای همین هم تیکه هایی از روی وبلاگ صفورا (نمیدونم چرا این روزا هر وقت به صفورا فکر می کنم یکی تو ذهنم داد می کشه "بویا بویا!"، همون اسمی که اول راهنمایی روش گذاشته بودم به خاطر 10، 20، 30، 40 ِ خارجگینی ای که بلد بود) رو محض گل رو و صفای حضور دوستان اینجا در معرض عموم به نمایش می ذارم تا بلکه شاید کسی از این طریق به راه راست هدایت و رستگار بشه. خوب ور زدن کافی

------------------------------------------------------------------

با بقیه ی متنت در حد خفگی هم عقیده ام! من هم این روزا هنوز تر و تازگی پوست نوم رو که یه یه ماهی می شه دارمش حس می کنم، من هم حالم عجیب خوبه، دوباره متدین و معتقد شدم، این بار به آیین خود خودم. کلی کرم با هم به جونم افتادن، از اون کرم های فرزانگانی که آدم رو هی مجبور می کنن دست به کارهای جورواجور بزنه اون هم وسط کلی درگیری. یه عالمه چیز زندگی م رو هواست و باز هم می پرم وسط برگهای پاییزی، غش غش می خندم و سرخوش برای خودم نقشه های آن چنانی می ریزم.
گفتی دوست، گفتی آغوش… دلم برای آب لمبو کردنت تنگ شد و یاد دوست غریبه ی تازه ای افتادم که مثل ماها بغل کردن رو بلده… یاد کسی که حال و هوای تازه ام کم به گردنش نیست، گفتم شاید تو هم توی این پاییز جادویی بتونه به نون و نوایی برسی
نمی تونم بگه این آواز به تنهایی این حس و حاله اما این آواز از اون هاییه که هر کی می تونه بفهمش…می شه نشست و طوماری نوشت فقط در باب همین چند دقیقه آهنگ… امیدوارم تو هم بتونی لذت ببری ازش. این ها من رو با همین کارهاشون دیوونه می کنن، از اون خل و چل ایهای آیدایی ناب! کنسرتی که با محمد رفتیم هم از اون کارهای آیدایی بود… اینقدر که من سر این کنسرت متال قر ایرونی دادم هیچ کس تو دیسکوش هم نمی رقصه! آی این روزا بساط آیدا بازی به راهه ها!

---------------------------------------------------------

خوب حالا دیگه همه پاشین برین آهنگ رو گوش کنین کمی قربون صدقه ی انسیفروم برین، فقط گفته باشم کسی حق چشم چرونی با سامی و مارکوس رو نداره

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

به اندیشیدن خطر مکن / فروردین 1387

ذهن های باز, درهای بسته
درهایی باز به روی ذهن های بسته
درهای بازی که به جایی راه نمی برند و درهای بسته ای که هر کدام سر راهی قرار گرفته اند؛ سر راهی یا سر یک چند راهی 


  ذهن های باز, درهای بسته و دست و پنجه نرم کردن با پندار گشایش

بچگی ها کم نیست / مهر ماه 1386

این نوشته در اصل جواب یک نفر دیگه ست, کسی که راستش رو بخواین نمی دونم که می شناسم یا نه. متن نوشته: http://aida26.blogspot.com/2007/09/blog-post_15.html البته قصد نوشتنش از قبل بود دیگه الان شد یه کرشمه و دو کار


هنوز هم هیچ توتی مزه ی اونی رو گه نوک نوک درخت مونده و حسابی آفتاب خورده و چیدنش هم پدر دربیاره رو نمی ده, یا مزه ی گوجه سبزهای نوبری که هنوز اون قدر سر درخت نموندن که هسته هاشون ببنده و موقع خوردن همیشه وحشت اینکه هسته ی تلخش رو گاز بزنی همراهته
هنوزم - حتی با اینکه تنها زندگی می کنی - صبحا که از خواب پا می شی چشماتو می بندی و خودتو به خواب می زنی که بیشتر توی تختت بمونی. انگار هر بار که صبح تعطیل با چشم باز توی تخت خواب کشف بشی صف نون افتاده گردنت
هنوز هم شبها اگه مسواک نزنی توی تخت دل تو دلت نیست که مبادا یکی بیاد بالا سرت بپرسه و تو بمونی که چطور بدون دروغ گفتن جوابی بدی که مجبورت نکنن از تخت بلند شی. هنز هم توی خیابون با خودت بلند بلند حرف می زنی و آواز می خونی و جلوی آینه شکلک در می آری. هنور هم میوه ی چنار درسته که پیدا می کنی باورت می شه که اون روز  روز خوبیه و اگه شده نتها از شادی پیدا کردن میوه ی چنار هم که باشه اون روز آن چنان کوکی که هیچ چی بهت اثر نداره. هنوز یاد نگرفتی که آب نبات رو تا ته چوبش نمی کنن تو دهن، همین طور این که اگه همه ی دهنه ی شیشه ی نوشابه رو تا ته حلقت فرو ببری تو دهنت، خوردنش سخت تر می شه. هنوز هم عاشقانه کلی خودکار و مداد رنگی رنگی توی جا مدادیت این ور اون ور می کنی، با اینکه می دونی خیلی هاش تا آخر ترم هم به کارت نمی آن
هنوز هم در میان توفان که می خونی احساس گناه می کنی اگه گوپس گوپس اش رو به بلندی خود آواز نخونی. هنوز هم مثل خل و چل ها در و دیوار اتاقت رو پر از نوشته می کنی و باورت می شه که هر کدوم این شعرها و آوازها وردهای جادوان که ازت محافظت می کنن. هنوز گلدونهات رو می بوسی و ناز درخت ها رو می کشی و با رودخونه درددل می کنی. هنوز هم شعر یه آواز که یادت نمی آد آواهای بس ربط رو سر هم می کنی و زیر چشمی نگاهی به دور و بری هات می ندازی ببینی کسی بویی برده یا  نه  
هنوز تنها اجازه داری گلهای یاس رو وقتی خودشون رو زمین افتادن بر داری و چیدنشون گناه حساب میشه. هنوز هم ماست رو که با انگشت می خوری یه طور دیگه مزه می ده. هنوز هم شبها که از لای پنجره به آسمون خیره می شی یه گوشه اش هست که تنها از آن توست و ستاره هاش فقط به خود خود تو چشمک می زنن, اگه بچه ی خوبی باشی شهابی هم توی صفحه اش می آد که آرزوت رو برآورده کنه, البته اگه تو یادت باشه به موقع آرزو کنی. و تو هر بار کلی تمرین کردی که آرزو کنی، حتی آرزوهات رو به ترتیب اهمیتشون چیدی... اما
اما هنوز هم هر بار - حتی سر رصد بارش شهابی - اون قدر از دیدن شون هیجان زده می شی که یادت می ره آرزو کنی و تازه زمانی که به آسمون ساکنی که دیگه حتیرد شهاب هم ازش پاک شده خیره می شی، آرزوت یادت می افته و از دست خودت کفری می شی که چطور چیز به این مهمی هی یادت می ره. با همه ی این حرفها شهاب بعدی که سینه ی آسمون رو می شکافه دوباره آش همون آش قبلی میشه و کاسه همون تر. شاید چون همیشه یکی از آرزوهات دیدن یه شهاب تو آسمونه، وقتی که می بینیشون بقیه ی آرزوهاتو فراموش می کنی

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

بی نام


تقلا نمی کنم، دیگر دست و پا نمی زنم
حتی نفس هایم را هم نمی شمارم، تا شاید دمی بیشتر روی آب بمانم
خودم را به دست جریان سپرده ام
به دست طغیانی که حتی نام تو را هم نشنیده است


دشت به دشت، جهنم دره به جهنم دره می کشاندم
چشم های شیدایم هنوز بر فراز خیل امواج دنیای زیر پاهایت را می پایند
شعله های شور از جای جای تنم در آغوش باز آبشار زبانه می کشند

با آب زلالی می آمیزم، که در تمامی این سال های عطش
خودت را حتی به جرعه ایش هم میهمان نکردی


نه عزیز، اشک نیست که کاسه ی چشمانم را پر می کند
 این جسم من است که دعوت زلال آب را عاقبت اجابت می کند

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

نیایش

پروردگاری برایم نمانده
تا قدر دستهایم را بداند،
هنگامی که بر درگاهش به دو زانو می افتم،
و خلقتش را فریاد می کشم

اما بدان، که روزی
تک تک درختان این دیار
آزروهایم را جوانه خواهند زد
حتی اگر آن روز
خاک این دیار بالین من شود

بدان که آن گاه بی پناهی را سامان داده اند
بدان که ریشه ها در من عمق خواهند یافت
بدان که هر پاییز آواز من در کوچه و برزن همراه باد خواهد شد
و بدان که جاودانگی
از جویبار نزدیک ترین قنات سیراب خواهد شد

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

پاییزه، پاییزه، برگ درخت می ریزه



نمی دانم آخرین باری که زیر یک درختی بی هوا خوابم برده بود کی می توانسته بوده باشد، اما 4شنبه که یعد از این همه مدت دوباره مهو تماشای پاییز درخت های بلوط روبروی دانشکده ریاضی زیر یکی شان خوابم برد، دوزاری ام افتاد که این همه وقت چه چیزی را از دست داده ام. همیشه پاییز فصل شنگولی، سرحالی و شیطنت من بوده و هست. همین که آواز مهر ماه به گوشم می خورد، همین که باد پاییزی شلوغ بازی در می آورد، همین که اولین نم و پشت بندش اولین باران گرفتنشان می گیرد و رنگ برگها که از یک رنگی در می آید، انگاری در رگ های من هم خون تازه جاری می شود، درست مثل اینکه قرار باشد هر سال 13 آبان، وسط پاییز، اصلاً از نو به دنیا بیایم؛ آیدا، دخت پاییز

این جا تکه ی نسبتاً سر سبز و به قول ثمین باغچه بان پر خط و خال آلمان حساب می شه و همه ی این دار و درخت هایش پاییز را دلپذیرتر و دلرباتر می کنند. از جمله جلوه های پاییزی این جا که من را همواره محسور خودش می کند درخت های بلوط اند. درست است که بلوط هایش را نمی توان خورد اما همین که اوایل این فصل میوه هایشان یکی یکی غلاف می ترکانند و دور و بر درخت ها روی زمین پخش و پلا می شوند آدم را چنان وسوسه ی از ته دل ای می کنند که نگو و نپرس. بی خود نیست که آیدا پاییز به پاییز راه می افتد زیر درخت های بلوط، میوه های روی زمین سرگردانشان را جمع می کند، یکی یکی از غلاف تیغ تیغی می کشدشان بیرون، کوله پشتی اش را پر می کند، کلی هم توی دست ها و جیب هایش پر می کند و باز می دود به سراغ بعدی و عزا می گیرد که کجا جایش دهد، گاهی به هوا پرتشان می کند، گاهی روی چمن شوتشان می کند و سراغ درخت بعدی که می رود باز همان آش است و همان کاسه

 
      
چهارشنبه پس از پایان جلسه ی شورای صنفی دوباره فرصتی برای مراسم پاییزه دست داد. ما هم تنور را که داغ دیدیم خمیر را همچین چسباندیم که... پس از یک دور کوچولوی ناقابل بلوط بازی بود که زیر درخت زرد دراز کشیدم تا بتونم برگهاش رو خوب تماشا کنم و لحظه های افتادن میوه هایش را از دست ندهم، همان موقع بود که خواب به سراغ پلک هایم آمد که از 7 صبح مشغول به کار بودند. خواب کوتاه اما شیرینی بود و گل سر سبدش لحظه ی بیدار شدن که احساس کردم درخت خم شده روی من و دارد با پوزخندی ادای مامان را در می آورد که "آیدا خسمبه، آیدا خسمبه!" می دانستم که مثل مامان منظور بدی ندارد

بعدش تکیه به درخت چنار بود و درس خواندن و پس از آن روبروی "قصر جدید" چهارزانو نشستن و درس خواندن تا دم دم های غروب که دیگر تاریکی دوباره خانه نشینمان کرد. جای همه ی آن هایی که الآن هوس کردند حسابی خالی 

۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

az Fateme-ye azizam:

صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی



کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست بایستی

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

گاهان

هر از گاهی آفتابی بر می آید
درخشیدن را دوباره از سر می گیرد
درفشش را بر می افرازد
هزاران سودا در سرها بر می انگیزد
و سپس آهنگ سفر می کند

هر از گاهی تو ایستاده ای
در کیمیای وجود شهدی نو می ریزی
در کوران پاییز دست در دست من پیمان می بندی
در لحظه های ناب بودن جاری می شوی
و سپس شتاب این رود تو را از جا می کند


۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه

در سوگ فاجعه ی کوی دانشگاه

آسمون، تاریک از ظلم ابر
ابر شوم، ناجوانمرد
از سنگ و کوه بر نمی آد صدا
سیاهی نشسته بر جنگل

در شاخه ها می پیچید یک صدا
نغمه ها بر هوا خواست
می غرید ابر از رقص باد
آذرخش شعله زد بر جنگل

شعله ها، دود و خاکستر
شاخه ها، بر زمین
اما باز دوباره می روید
هزاران شاخه از خاکستر


تقدیمی 2/5 فرزانگان به همه ی بچه های کوی دانشگاه - برنده ی ویژه ی جشنواره سرود بهمن 1378

و امسال شاهد باروری آن هزاران شاخه بودیم...

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

ما بی شماریم

امید بی مانند تو را،
اراده ی پولادین تو را،
آرزوهای بی شمارت را،
تنها خون سرخ تو گواه شد،
بر سنگفرش های منجمد این دیار.

آتشی که نگاه تو برافروخت،
در آن هنگام که دستان پرتوانت سرما را توان گریز نماند،
کنون در هر گوشه و کنار زبانه می کشد.