۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

پاییزه، پاییزه، برگ درخت می ریزه



نمی دانم آخرین باری که زیر یک درختی بی هوا خوابم برده بود کی می توانسته بوده باشد، اما 4شنبه که یعد از این همه مدت دوباره مهو تماشای پاییز درخت های بلوط روبروی دانشکده ریاضی زیر یکی شان خوابم برد، دوزاری ام افتاد که این همه وقت چه چیزی را از دست داده ام. همیشه پاییز فصل شنگولی، سرحالی و شیطنت من بوده و هست. همین که آواز مهر ماه به گوشم می خورد، همین که باد پاییزی شلوغ بازی در می آورد، همین که اولین نم و پشت بندش اولین باران گرفتنشان می گیرد و رنگ برگها که از یک رنگی در می آید، انگاری در رگ های من هم خون تازه جاری می شود، درست مثل اینکه قرار باشد هر سال 13 آبان، وسط پاییز، اصلاً از نو به دنیا بیایم؛ آیدا، دخت پاییز

این جا تکه ی نسبتاً سر سبز و به قول ثمین باغچه بان پر خط و خال آلمان حساب می شه و همه ی این دار و درخت هایش پاییز را دلپذیرتر و دلرباتر می کنند. از جمله جلوه های پاییزی این جا که من را همواره محسور خودش می کند درخت های بلوط اند. درست است که بلوط هایش را نمی توان خورد اما همین که اوایل این فصل میوه هایشان یکی یکی غلاف می ترکانند و دور و بر درخت ها روی زمین پخش و پلا می شوند آدم را چنان وسوسه ی از ته دل ای می کنند که نگو و نپرس. بی خود نیست که آیدا پاییز به پاییز راه می افتد زیر درخت های بلوط، میوه های روی زمین سرگردانشان را جمع می کند، یکی یکی از غلاف تیغ تیغی می کشدشان بیرون، کوله پشتی اش را پر می کند، کلی هم توی دست ها و جیب هایش پر می کند و باز می دود به سراغ بعدی و عزا می گیرد که کجا جایش دهد، گاهی به هوا پرتشان می کند، گاهی روی چمن شوتشان می کند و سراغ درخت بعدی که می رود باز همان آش است و همان کاسه

 
      
چهارشنبه پس از پایان جلسه ی شورای صنفی دوباره فرصتی برای مراسم پاییزه دست داد. ما هم تنور را که داغ دیدیم خمیر را همچین چسباندیم که... پس از یک دور کوچولوی ناقابل بلوط بازی بود که زیر درخت زرد دراز کشیدم تا بتونم برگهاش رو خوب تماشا کنم و لحظه های افتادن میوه هایش را از دست ندهم، همان موقع بود که خواب به سراغ پلک هایم آمد که از 7 صبح مشغول به کار بودند. خواب کوتاه اما شیرینی بود و گل سر سبدش لحظه ی بیدار شدن که احساس کردم درخت خم شده روی من و دارد با پوزخندی ادای مامان را در می آورد که "آیدا خسمبه، آیدا خسمبه!" می دانستم که مثل مامان منظور بدی ندارد

بعدش تکیه به درخت چنار بود و درس خواندن و پس از آن روبروی "قصر جدید" چهارزانو نشستن و درس خواندن تا دم دم های غروب که دیگر تاریکی دوباره خانه نشینمان کرد. جای همه ی آن هایی که الآن هوس کردند حسابی خالی 

۴ نظر:

safzav گفت...

خیلی پست زنده و شاد و شنگولی بود :)

Einhornin گفت...

قابل شما رو نداشت صفورا خانومی!
خیلی روز زنده و شاد و شنگولی بود، دیدم حیفه رد پایی ازش نمونه.
D:

Unknown گفت...

:) تازگیا یه شعر باحال پاییزی پیدا کردم که هی میگوشم و میخونم... پاییز رو از تو رگهام میکشم بالا و تو تمام تنم پخش میکنم با این آوازه...
پاییز آمد/ لا به لای درختان/ لانه کرده کبوتر/ از تراوش باران میگریزد...

Einhornin گفت...

این یه شعر قدیمی چپیه و پاییزش فقط اولشه!! هاهاها!
تازه ما تو مدرسه هم زیاد می خوندیمش، نه به اندازه ی بقیه، ولی خوب. فردای این روز چهارشنبه ای که نوشتم بارون گرفت، منم ایستادم جلوی در آشپزخونه روبروی بارون و کلی پاییز آمد خوندم.^^

"...دارم امید، که رود روزی، بر روانم و جانم، پاکی این رود و دشت و صحرا..."